«کاریکلماتور»،پرویز شاپور همسر فروغ

 


زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود
جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند
برای مردن عمری فرصت دارم
اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم
ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند
با اینکه گل های قالی خار ندارند، مردم با کفش روی آن پا می گذارند
سایۀ چهار نژاد یک رنگ است
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست
نوشته شده روی سنگ مزارش
به نگاهم خوش آمدی
قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است
هر درخت پیر، صندلی جوانی می تواند باشد
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
روی هم رفته زن و شوهر مهربانی هستند!
وقتی عکس گل محمدی در آب افتاد، ماهی ها صلوات فرستادند
به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است
برای اینکه پشه ها کاملاً ناامید نشوند، دستم را از پشه بند بیرون می گذارم
گربه بیش از دیگران در فکر آزادی پرندهٔ محبوس است.
غم، کلکسیون خنده هام را به سرقت برد
بلبل مرتاض، روی گل خاردار می نشیند
باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده، به آبپاش مرخصی داد
قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد
فواره و قوه جاذبه از سر به سر گذاشتن هم سیر نمی شوند
در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد
رد پای ماهی نقش بر آب است
گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند
با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود، پارو ساختم
با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید
دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاکبازی کنند
پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند
آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی، زندگی را تیره و تار میدید

بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم

شهرت پرویز شاپور به دلیل نگارش نوشته های کوتاه (اغلب تک خطی) است که ظرافت و دیدی شاعرانه و طنزآمیز دارند.

در سال 1329 با فروغ فرخزاد، نوه خاله مادرش که پانزده سال از او کوچک تر بود، ازدواج کرد. آنها اهواز را برای زندگی مشترک انتخاب کردند. در 29 خرداد 1331 پسرشان به نام کامیار متولد شد که فروغ دراشعار خود به او اشاره کرده، و شاپور نیز از «کامی» به عنوان نام مستعار وی استفاده می کرده است. رابطه زناشویی این دو به خاطر دخالت های نزدیکان در سال 1343 به جدایی کشید.

پس از جدایی از فروغ، شاپور هرگز دوباره ازدواج نکرد و تا آخر عمر همراه با کامیار و دکتر خسرو شاپور برادرش در یک خانه قدیمی زندگی می کرد. وی در 6 تیر 1378 در بیمارستان عیوض زاده تهران بستری شد و درساعت 6 صبح 15 مرداد درگذشت. آرامگاه پرویز شاپور در قطعه هنرمندان بهشت زهرای تهران است.

مادر «شاپور» می گفت: «شصت سال بچه بزرگ کردم، یک کلمه حرف حسابی از دهانش نشنیدم.» ولی همین حرفهای ناحساب شاپور که با اسم «کاریکلماتور»، از مجموعه ها و جنگ های هنری و ادبی سر در می آورد، از بهترین و طنازانه ترین ستون های این مجلات بود. این کاریکلماتور است که اسم شاپور را به ادبیات مدرن ایران سنجاق کرده.

کاریکلماتور : دنـدان طمع ام را ، هیچوقت مسواک نمی زنم

به عقربه های ساعتم عسل می مالم   تا لحظات شیرینی داشته باشم .

 تلویزیونم ، به خاطر پخش خبر های داغ سوخت .

 مرغ قُــد ، همیشه پیش خروس قُـد قُد می کرد .

 یک ماهی در خشکی ، غرق شد .

 مگس ها توقع داشتند که خر مگس ،برای آنها باربری کند

 فریاد سکوت ، احتیاجی به میکروفون ندارد.

 دنـدان طمع ام را ، هیچوقت مسواک نمی زنم . 

 دلم به حال گربه ای می سوزدکه خودش را به موش مردگی زده است .

///////////////////////////////////////////////////

قناعت را بايد از سفره هفت سين ياد گرفت كه سالهاست تعداد سين هايش تغيير نكرده است
خساست را از چشمش ياد گرفته بود كه هر چقدر به آن نور مي تاباند ، تنگ تر مي شد
آدم ها وقتي به آسمان خوشبين بودند هواپيما ساختند و وقتي بدبين شدند چترنجات را
كسي كه خود را به نور ماه راضي كند ، نور خورشيد كورش خواهد كرد
تجربه ، تنها معلمي است كه اول امتحان مي گيرد و بعد درس مي دهد
از دودلي خسته شده بودم ، يكي از آنها را براي زاپاس كنار گذاشتم
مگسهاي قرن 21 ، غذايشان را از زباله هاي اتمي تامين مي كنند
گاهي موقع راه رفتن فراموش مي كنم كه دارم مي روم يا مي آيم
براي اينكه حرف هاي بزرگ بزنم ، هميشه آنها را متر مي كنم
با مخالفت باد ، رضايت بادبادك براي پرواز جلب مي شود
در انتخاب واحد زندگي ، دروغ پيش نياز همه درسهاست
بهترين جا براي تبعيد زنبوران مجرم ، گلهاي قالي است
براي تفسير لحظه ، ثانيه شمار را متوقف كرد
دلم تنگ مي شود ، آن را قالب كفاشي مي زنم
درخت باردار با خوردن سنگ ، فارغ شد
وقتي دلم مي گيرد ، ديگر ول نمي كند
سيب زميني خاكي ترين ميوه هاست
قلم زلزله نگار انديشه است
در را به روي افكارم محكم بستم .
افكارم را پشت ديوار قاب عكس پنهان كردم
افكارم مرا دنبال مي كند حتي در خواب
افكارم را در سكوت زنداني كردم
افكارم را در لابلاي كاغذها گم كردم
افكارم بر خلاف من حركت مي كنند
تعصبم خودكشي كرد ، تا من راحتر فكر كنم
هنگامي كه تعصب مرد افكارم يك صدا شدند
در روز سالگرد تعصب ، افكارم كروات مشكي زده بود

گل تشنه بر مزار آب مي رويد .
آرزوي نداشته بر باد نمي رود .
گوش خسته عاشق خداحافظي است .
شب به روشني روز غروب مي كند .
گوش خسته عاشق خداحافظي است .
پرنده گربه را سر به هوا مي كند .
قطرات باران در آغوش هم آب مي شوند .
عمر پائيز صرف پرپر كردن گلها مي شود .
آينه يك تنه در مقابل همه ايستادگي مي كند .
زندگي بدون آب از گلوي ماهي پائين نمي رود .
درخت از نردبان چوبي ساخته نشده بالا مي رود .
اگر مرگ نباشد تعداد خودكشي سر به فلك مي زند .
به عقيده گربه خوشمزه ترين ميوه درخت پرنده است .
لحظات گذران ، زنگوله قلب را به صدا در مي آورند .
مطالعه د رگورستان احتياج به ورق زدن سنگ قبرها ندارد .
قطره باران در مركز دايره اي كه روي آب ترسيم ميكند ناپديد مي شود .
با دسته گلي به شادابي حاصل جمع شكوفه هاي بهاري به استقبالت مي شتابم .
پرنده غمگين آوازي مي خواند كه شكوفه شاداب بهاري به ياد گل پرپر شده مي افتد .

يك عمر منتظر تولد مرگم مي مانم.
سر همه پادشاهان كلاه گذاشته اند.
بخاطر احترام مجبور به كلاهبرداري شدم.
نظامي ها وقت رفتن هم سلام مي دهند.
زندگي در جشن تولد مرگ شركت نمي كند.
آدم بي اراده كشيدن خجالت را هم نمي تواند ترك كند.
قوهء جاذبه زمين با سرعت همسفر پرنده تير خورده مي شود .
آنقدر كم غذا مي خورد كه انگل ها از دستش شكايت كردند.
قوهء جاذبه زمين انتظار سقوط بلند پروازي ها را مي كشد .
آنقدر دگرانديش بود كه مغزش افكار خودي را نابود مي كرد.
آنقدر دل همه را مي سوزاند كه آتش نشاني از دستش شكايت كرد.
قوه جاذبه زمين با سرعت سقوط ، سر در پي ميوه رسيده مي گذارد .
وقتي پائيز از درخت بالا مي رود بهار از اين شاخه به آن شاخه مي پرد .
ريلهاي راه آهن به هم نمي رسند ولي ديگران را به هم مي رسانند.
باغبان همزمان با شنيدن صداي پاي بهار در گلستان را مي گشايد .
باران وقتي از مقابل پرچم رنگين كمان مي گذرد سرود آسماني سر مي دهد .
پروانه طوري روي گل مي نشيند كه بتواند تصويرش را در شبنم ببيند .
پائيز به اندازه اي به گلستان نزديك شده كه اشك در چشم بهار حلقه زده است
آنقدر ميهمان نواز بود كه اجازه ورود همه انگلها را به بدنش صادر كرده بود.
پرنده در واپسين دم حيات زمستان ، روي درخت عريان با شكوفه بهاري وعدهء ديدار دارد

می خواست در مصرف عقل صرفه جویی کند،عاشق شد.
می خواست در مصرف عشق صرفه جویی کند،ازدواج کرد.
می خواست در مصرف بی خیالی صرفه جویی کند،بچه دار شد.
می خواست در مصرف زندگی صرفه جویی کند،خودش را دار زد.
می خواست در مصرف سلولهای مغز صرفه جویی کند،سیاستمدار یک کشور جهان سومی شد.
می خواست در مصرف انرژی صرفه جویی کند،به خانه آرزوهایش اسباب کشی کرد.
می خواست در مصرف بند رخت صرفه جویی کند،خوابید.(اصولا کارهای بی ربط زیاد می کرد!)
می خواست در مصرف سکوت صرفه جویی کند،به نشانه اعتراض سکوت کرد.
می خواست در مصرف انرژی حاصل از ترافیک صرفه جویی کند،به ابرها قرص ضد بارداری داد.
می خواست در مصرف راه صرفه جویی کند،برگشت!
می خواست در مصرف آب صرفه جویی کند،مطالبش راdelete کرد!

وقتی من حتی لیاقت ندارم محرم نگاهش باشم چگونه توقع دارم محرم رازش باشم.
از وقتی آخرین نگاهت را در ذهنم آرشیو کردم ، قلبم آلارم دلتنگی می دهد.
بعد از درد و دل کردن برای سیگار، او هم آتش گرفت و دود گریست.
اشکهای آسمان در برابر اشکهای من حرفی برای گفتن نداشتند.
امروز حتی سایه ام هم از من فرار کرد، امروز اینجا بارانی بود.
من با رویایت زندگی می کنم و رویا با من مدارا.

 آنقدر خيال بافتم كه تمام كلافهاي فكرم به لباس آرزويي در آمدند
...
كاش اندازه ام باشد

* وقتی چراغ خيالات روشن است يخ زندگي آب مي شود. چراغها را خاموش نمي كنم اما لامپ كم مصرف زده ام

* به اندازه هشت ماه مي ترسيدم به اندازه چهار هفته خسته بودم و به اندازه دو روز كار داشتم مهم نيست به اندازه يك ساعت خوشحالم

* حواسم را باد خيال برده است و كاغذهايم را باد پنكه
...
قلم اما محكم در دستم نشسته است از اين بادها نمي لرزد

* دارم ياد مي گيرم كه بعضي از خاطرات را تا كنم و در جيب كتم بگذارم اما كتي ندارم

قبرستان ترمينال مرده هاست.
دو آيينه از ديدن يکديگر نفرت دارند.
جهنم ساعت استراحتش را به بهشت مي رود.
پروانه براي اينکه نسوزد شمع را فوت کرد.
گياه توي گلدان شبها خواب باغچه را مي بيند.
سرفه هاي آدم دلشکسته، صدای خرده شيشه مي دهد.
.براي اينکه پير نشوي ، ساعتت را از کار بينداز.
براي آنکه نفهمد که نمي فهمد ، خودش را به نفهمي زد.
ماهي تنها جانوري است که به راستي دل به دريا مي زند.
بيکاري هم خودش کاري است، افسوس که مرخصي و تعطيلي ندارد.
گداي فرزانه اي گفته است : گدايي کن تا محتاج ديگران نشوي.
چه کسي گفته است که دو خط موازي به يکديگر نمي رسند؟ مگر آخرش را ديده است؟؟

غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است.
وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.
یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.
یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه.
یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه.
حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.
روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.
به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.
یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.
برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.
سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.
کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.
کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.
برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.

نشانی این کاریکلماتورها